شمارهٔ ۸۹۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
من کی ام تا گویمت آن توام
کافر غیر ار مسلمان توام
این نمی دانم ولی می دانم آنک
هر چه هست از نور رخشان توام
نفس را در اهتمام من بدار
تا توانم گفت سگ بان توم
تیرباران فراغت بس نبود
کشته شمشیر هجران توم
گر شوم مستغرق اندر ذات تو
شاید ار گویم همه آن توام
نه غلط این جا که گوید که شنود
بس که خواهد گفت حیران توام
نیست با ستر و ظهورم هیچ کار
عاشق پیدا و پنهان توام
مو کشان در حلقه مستان کشید
حلقه زلف پریشان توام
گر به آزادی قبولم می کنی
بنده مطواع فرمان توام
هر کجا چوگان حکمت می برد
در تماشاگاه میدان توام
هر چه می دانند دانایان مرا
نیست با آن کار نادان توام
بیش از این نتوان گفت باز
گوهر اسرار را کان توام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş