شمارهٔ ۸۹۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
بردم به لحد زان رخ افروخته داغی
حاجت نبود تربت ما را به چراغی
گر خشک لبم بادهکش ساغر عشقم
دل را به لب از هرگل داغی ست ایاغی
کیفیت صهباست به جام سخن من
ای باده گساران برسانید دماغی
راه سر آن چشمه که گم کرد سکندر
ما تا در میخانه رساندیم سراغی
از تربت ما می گذرد یار سبکبار
ای بارکشان غم دل لابه و لاغی
شمعی که نه در پرتو رخسار تو سوزد
در دیده پروانه نماید پر زاغی
وصل ار نبود راه خیال تو نبسته ست
باز است به روی دل تنگم در باغی
داغ دل ما از نفس گرم شکفته ست
ای لاله تو افروختهای دامن راغی
پرسی چه ز آتشکده عشق حزین را
زاهد تو به راحتکده کنج فراغی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş