شمارهٔ ۹۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گرم زمانه دهد از بلای عشق نجات
در فضول نکوبم دگر به هیچ اوقات
ولی نجات من از عشق کی شود ممکن
گر آسمان چو زمین باز استد از حرکات
مرا نجات بود گر دهد ضلالت نور
مرا خلاص بود گر شود سراب فرات
بگردم از قدم او قطب را بود حرکت
بایستم ز فا گر کند زمانه ثبات
کنم سجود بتی را که مرده زنده کند
دگر به هرچه ارادت کنم کم است ازلات
بهشتیی به کف آرم به از هزار بهشت
چو مونسیم نباشد چه می کنم ز حیات
خوش است بر لب شیرین و پر نمک سبزه
بلی به گرد نمک ساز نا درست نبات
بلای جان منا آفت دلا ز تو ام
به حالتی که در آن باب عاجزم ز صفات
هوای عشق تو چون اوفتاد در سر من
نزول شاه به ویرانه ی گدا هیهات
برابر نظرم ایستاده ای به خیال
به هر طرف که به عمدا نظر کنم ز جهات
کنون که قدرت بخشایش است رحمت کن
هزار یاد نزاری چه سود بعد وفات
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş