غزل شمارهٔ ۹۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جوش زخمم داد سر در صبح محشر تیغ را
کرد خون گرم من بال سمندر تیغ را
از گزیدنهای رشک ابروی چین پرورت
بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
بسمل ناز تو چون مشق تپیدن می کند
می کشد چون مد بسم الله بر سر تیغ را
جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی
از برش عاری بود گر سازی از زر تیغ را
زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست
قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را
سرخوش تسلیم از تهدید دوران ایمن است
کس نراند بر سر بسمل مکرر تیغ را
در هجوم عاجزی آفت گوارا می شود
می شمارد مرغ بی پرواز شهپر تیغ را
کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب
ناله خوابیده می دانیم بر سر تیغ را
طبع سرکش تا کجا تقلید همواری کند
سخت دشوار است دادن آب گوهر تیغ را
از هنر آیینه مقدار هرکس روشن است
رشته شمع است بیدل موج جوهر تیغ را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş