شمارهٔ ۹۹۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریاد من
هر زمان در موج خون افتد دل ناشاد من
یا رب از من هیچ یاد آورد آنک از نزد او
تا برفتم یک نفس هرگز نرفت از یاد من
جور هجران می کشم بر بوی آن کز وصل او
باز بستاند شبی دیگر زمانه داد من
عشق هر بار دگر بر من اساسی می نهاد
آمده ست این بار تا بر هم زند بنیاد من
با خردمندان اگر الفت ندارم باک نیست
عشق بر من عرضه کرد اول قدم استاد من
زین کمندم حالیا باری خلاصی روی نیست
محکم افتاده ست قید خاطر آزاد من
در نمی گنجد نزاری خانه بگرفته ست دوست
رخت گو بیرون بر از کنج خیال آباد من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş