شمارهٔ ۹۹۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
کنج خرابات عشق جای من و گنج من
خواه زمان بر زمین خواه زمین بر زمن
ملک قناعت بود سلطنتی معنوی
سلطنتی بی فتور مملکتی بی فتن
از همه جنسم به سر وز همه نوعم گریز
الا از جام می الا از جان دن
خون دلم می خورد چند خورم خون رز
من شده در خون او او شده در خون من
مایه ی نفع است و ضر دایه ی عقل و جنون
راحت جان است و روح آفت مغز و بدن
می نهد و می کند فعل بد و نیک فاش
قاعده ی صلح و جنگ خاصیت مرد و زن
هم نفسان را به لطف خسته دلان را به طبع
کرده به دم چون مسیح پرورش جان و تن
عربده خو را به قهر بی هده گو را به جبر
کرده به نیش زبان زهر غضب در دهن
هست نفاق و وفاق هر دو درو مجتمع
مشرک اگر نیستی هر دو به هم برشکن
شرک حریف بدست نیک بپرهیز ازو
اصل خلاف است و شر از بن و بیخ اش بکن
بشنو اگر عاقلی پند نزاری برو
هم نفس راح باش با دگران دم مزن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş