چمن پیرای این آتش هوا باغ نمک سود این چنین سازد گل داغ که چون این قصه در عالم سمرشد شه کار آزمایان را خبر شد…
طلب کرد آن بت کافر لقب را به کوثر بار داد آن تشنه لب را به فرمان شه آمد آتش آلود چو سرکش شعله ای پیچیده در دود…
اطاعت پیشگان شاهزاده به طاعت نقد جان بر کف نهاده چو از شه نغمه رخصت شنیدند به سوی هیمه چون آتش دویدند…
چو نقش حال او شهزاده بر خواند گلاب از گلبن مژگان بر افشاند دمی چون ابر رحمت زار بگریست که ما را شرم باد از تهمت زیست…
بهار آمد به استقبال نوروز چو عید بلبل از دنبال نوروز بهاری از لعاب حور آبش کف سرچشمه کوثر سحابش…
به ماهی طعنه زد روزی سمندر که تو ممنون ز آبی من ز آذر ز دلسردی است با آبت سر و کار من از دل گرمیم آتش پرستار…
الهی خنده ام را نالگی ده سرشکم را جگر پر کالگی ده نفس را جلوه آه جگر بخش نظر را سوی خود راه سفر بخش…
خداوندا دلم افسردن آموخت نظر دردیده از دل مردنم سوخت به ناخن گربکاوی آهن و سنگ به هرجا شعله ای بینی بر اورنگ…
محمد صیقل مرآت بینش نظر پیمای چشم آفرینش شفاعت سنج جرم آباد هستی قناعت گنج ملک تنگدستی…
شبی رو از گلاب صبح شسته چو رخ ز آیینه خورشید رسته نظر پیرایه چون سیمای معشوق طرب سرمایه چون سودای معشوق…
ایا پروانه بلبل ترنم جگر خون غنچه آتش تبسم همی خواهم به اندک روزگاری برانگیزانی از آتش بهاری…
زبان شوریده کلک شعله تحریر چنین کرد از زبان شعله تقریر که در دوران شاه عیسی اورنگ که عیسی خواند پیشش درس فرهنگ…
چنین زد نغمه پرداز حکایت نمک با زخمه بر تار روایت که در عهد چنین آسودگی سنج دو بیدل را رسید از عاشقی رنج…
چو بر مغز پدر این ماجرا ریخت تو گفتی ابر رحمت بر گیاریخت به دل زد نشتری از راه گوشش که بیخود گشت و باز آمد به هوشش…
چو صبح این لعبت خاور نشیمن لوای شعله زد در دشت ایمن جگر خون عاشق شوریده ایام در آغاز محبت حسرت انجام…