غزل شمارهٔ ۱۳
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست
مدام آتش شوق تو در درون منست
چنانکه یک دم از آن آتشم رهایی نیست
وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن
طریق یاری و آیین دلربایی نیست
ز عکس چهره خود چشم ما منور کن
که دیده را جز از آن وجه روشنایی نیست
من از تو بوسه تمنا کجا توانم کرد
چو گرد کوی توام زهره گدایی نیست
به سعی دولت وصلت نمی شود حاصل
محقق است که دولت به جز عطایی نیست
عبید پیش کسانی که عشق می ورزند
شب وصال کم از روز پادشایی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş