غزل شمارهٔ ۳۸
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
گرم عنایت او در به روی بگشاید
هزار دولتم از غیب روی بنماید
نظر به گلشن روحانیون نیندازم
سرم به پایه کروبیان فرو ناید
و گر به حال پریشان ما کند نظری
ز روی لطف بر احوال ما ببخشاید
به پیش خاطرم ار کاینات عرضه کنند
ز کبر دامن همت بدان نیالاید
توان در آینه آن جمال جان دیدن
گرش به صیقل توفیق زنگ بزداید
ورم ز پیش براند به جور حکم او راست
پسند دوست بود هر چه دوست فرماید
عبید را کرمش تا نوازشی نکند
دلش ز غم نرهد خاطرش نیاساید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş