غزل شمارهٔ ۳۹
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
دوش اشکم سر به جیحون می کشید
دل بدان زلفین شبگون می کشید
ناتوان شخص ضعیفم هر زمان
اشک ریزان ناله را چون می کشید
گاه اشکش سوی صحرا می دواند
گاه آهش سوی گردون می کشید
ناگهان خیل خیالش بر سرم
لشکر از بهر شبیخون می کشید
دید آن چشم بلابین دم به دم
تا گریبان جامه در خون می کشید
آستین بر زد خیالش تا به روز
رخت از آن دریا به هامون می کشید
غمزه اش تیری که می زد بر عبید
لعل او پیکانش بیرون می کشید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş