غزل شمارهٔ ۵۰
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد
بود و وجود ما را باک از عدم نباشد
سلطان وقت خویشیم گرچه ز روی ظاهر
لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد
مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده
گر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد
در دست و کیسه ما دینار کس نبیند
بر سکه دل ما نقش درم نباشد
جان در مراد یابی در حلقه ای که ماییم
رندان بی نوا را نیل و بقم نباشد
چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم
آزار خاطر ما شرط کرم نباشد
در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن
همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş