غزل شمارهٔ ۶
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
می کند سلسله زلف تو دیوانه مرا
می کشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شده ام تا غم عشقت ناگاه
از کجا یافت در این گوشه ویرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطره اشک از آنست چو دردانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
درد سر می دهد این واعظ و می پندارد
کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا
چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید
نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş