غزل شمارهٔ ۶
ک کلیم
0
Altın Yaprak
گرم خون کردم به مژگان آه آتشناک را
شسته ام از آتش خود کینه خاشاک را
حرز مینا هست از بدگردی گردون چه باک
در بغل داریم سنگ شیشه افلاک را
آسمان کودن پرست و ما همه فطرت بلند
چون توان خس پوش کردن شعله ادراک را
تا رواج شانه را آیینه در زلف تو دید
می کند در رنگ پنهان سینه بی چاک را
در ره سرکش سواری دست و پایی می زنیم
کز حرم آورده صید لایق فتراک را
در گلستانی که زلف سنبلش آشفته نیست
پیچ و تاب خاطرم پیچیده دست تاک را
انتخابی کرده ام از گرم و سرد روزگار
اشک گرم خویش و آب چشمه درناک را
اشک و آه من به این عالم کلیم آورده اند
آتش بی دود را سیلاب بی خاشاک را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş