غزل شمارهٔ ۱۲۲
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
گر شوم صد سال محروم از نگاه روی دوست
دیده نگشایم مگر وقتی که آیم سوی دوست
تا قیامت هر سر مویم جدا در خون تپد
گر به آرامم نباشد رخصت از سرکوی دوست
ای مسیحا زانو از لطفم به زیر سر منه
عهد این شوریده سر مشکن به خشت کوی دوست
از کمال خرمی عاشق نگنجد در کفن
گر نسیمی آید و گوید که دارم بوی دوست
کس نمی پیچد ز عرض مهر عرفی منع بس
من ز دل پرسیده ام او می شناسد خوی دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş