غزل شمارهٔ ۱۴۳
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
دلم به زخم توان داد بی تپیدن نیست
که کشته ی تو نصیبش ز آرمیدن نیست
گذشت و سوختم از انتظار و باز ندید
درین دیار مگر رسم باز دیدن نیست
ز باغ وصل جه حاصل دلا تصور کن
که میوه بر سر شاخ است و دست چیندن نیست
ز تربتم بگذر ای مسیح دم زنهار
کزین زیاده مرا تاب آرمیدن نیست
دلم کباب شد ز غصه ی غمت عرفی
مگو مگو که مرا طافت شنیدن نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş