غزل شمارهٔ ۲۲۱
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
هر زمان در فتنه خوش نامهربانی می شود
این همه غوغا برای نیم جانی می شود
عشق باغ دل نشین دارد که مرغ دل در او
گر نشیند بر گیاهی آشیانی می شود
هرکه بنشیند به طرف خوان گردش های دهر
گر ستاند یک نواله میزبانی می شود
کیمیاگر نشیه ای دارد که داروی مسیح
گر به دستش اوفتد درد گرانی می شود
در رهت غم گر پدید آید به تسلیمش سپار
گر به دست چاره بسپاری جهانی می شود
گر به مستی هرزه قانونی فروچیند کسی
در میان مردم عالم زبانی می شود
جان فدای همت عرفی که چون جولان کند
گر زمین گیرد عنانش آسمانی می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş