غزل شمارهٔ ۲۲۷
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
در محبت لب خشک و دل تر می خندد
مست مخمور در این تنگ شکر می خندد
اهل دل خنده زنانند و نمی بیند کس
لب این جمع به آیین دگر می خندد
ای کلیم آتش ایمن گل مقصود تو چیست
به تمنای محال تو شجر می خندد
دیده از شاهد امید فروبند و ببین
که لب شام به صد ذوق سحر می خندد
کم مباد آب و هوای چمن ما که در او
گل پژمرده به از لاله تر می خندد
دل عرفی بود آن مرغ خزان پرورده
که به حبس نفس و بستن پر می خندد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş