غزل شمارهٔ ۲۷۹
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
هر جا که هست او غمزه زن آن غمزه آیین می برد
دل می دهد جان می چکد سر می رود دین می برد
از وعده گاه وصل او هر شام تا غمخانه ام
آرام در خون می تپد امید تمکین می برد
کز باد عیش آباد وصل آمد نسیم مژده ای
کز خون دل گل می دهد وز روی غم چین می برد
گر یار شادی هست دل هر گه که نامش می برم
بهر چه غم را هر زمان صد گونه نفرین می برد
خیزد دعایی از لبم کز معبد ناقوسیان
با خلوت حسن قبول آشوب آیین می برد
عرفی دهد جان را ز جا تلقین کند بهر صنم
کین سست پیمان ناگهان زین حلقه بی دین می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş