غزل شمارهٔ ۲۸۰
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
تشته لب رفتم به جنت چشمه کوثر نبود
شعله جو رفتم به دوزخ مشت خاکستر نبود
از بهشت افسانه ها می رفتکانجا دوش دل
رفت و دید آن ها که واعظ می سرود اکثر نبود
هرگز از بهر پریدن مرغ جان کوشش نکرد
بود پایش بسته آخر بی نصیب از پر نبود
عشق بت ورزیده ام عیب است می دانم ولی
گرد دل بسیار گشتم مطلب دیگر نبود
سینه بر تیمار دل پرشعله عرفی تا به کی
هیچگه بیمار دل را بالش و بستر نبود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş