غزل شمارهٔ ۲۹۰
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
به رغم توبه من چون لبت پیاله بنوشد
به روی گرم تو ساقی که خون توبه نجوشد
بهای گوهر یوسف کسی خود او نشناسد
همان به است که او را کسی به او نفروشد
کسی به بندگی آرد که در شمایل طاعت
در بهشت ببندد و به روی خویش نپوشد
غبار کوچه راحت به دامنش ننشیند
لباس درد تو بر هر که روزگار بپوشد
نگویمت که مزن تیغ جور بر دل عرفی
رضا بده که پس از مرگ در لحد بخروشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş