غزل شمارهٔ ۲۹۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بر قماش پوچ هستی تا به کی وسواس ها
پنبه ها خواهد دمید آخر ازین کرباس ها
شیشه ساعت خبر از ساز فرصت می دهد
خودسران غافل مباشید از صدای طاس ها
عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار
ناخنی دارند در جنگ درودن داس ها
اهل دنیا را به نهضت گاه آزادی چه کار
در مزابل فارغند از بوی گل کناس ها
عالمی بالیده است از دستگاه خودسری
نشتری می خواهد این جمعیت آماس ها
تا بود ممکن به وضع خلق باید ساختن
آدمیت پیش نتوان برد با نسناس ها
حیرت دیدار با دنیا و عقبا شد طرف
بوی امیدی گوارا کرد چندین یاس ها
بی نوایی چون به سامان جنون پوشیده نیست
صبح خندد بر گریبان چاکی افلاس ها
شرم می دارد درشتی از ملایم طینتان
غالب افتاده ست بیدل سرب بر الماس ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş