غزل شمارهٔ ۳۲
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
از بس که در معارضه دیدم مثال ها
عاجز شدم ز کشمکش احتمال ها
با آن که هیچ مطلب ممکن روا نشد
دل خوش نمی کنیم مگر از محال ها
آنجاست برگ عیش که هرسو فشانده اند
پروانه های سوخته پرها و بال ها
مشغول درد خویش چو مستان عشق باش
هم درد هم نشین عنانی ست حال ها
در ملک عشق هر که شفا یابد از مرض
رسوای خلق گردد و گویند سال ها
صد ره گشود دیده و بشناخت چشم عقل
با آن که آشنا شده بود از مثال ها
گه گه فتد ز طاق دل دوستان ولی
خورشید را زیان نرسد از زوال ها
عرفی دگر به انجمن بی غمان نشست
کز جام جم شراب کند در سفال ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş