غزل شمارهٔ ۴۰۳
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنش
عذر ننگ این عمل در عهده شکر منش
خست از اندازه بیرون می برد دهر خسیس
آتشی بینم که می گردد به گرد دامنش
گر محبت باغبان گلشن جنت شود
پا نگیرد گلبن آسودگی در گلشنش
در محبت زندگی را با شهادت جنگ نیست
دیده ای باید که بیند خون من در گردنش
وه چه صیادی که هر صیدی که زخمی از تو یافت
سر به دنبال تو دارد تا بود جان در تنش
خلوتی کز نور شمع ما به حسن اندوده شد
کوتهی دارد کمند آفتاب از روزنش
عرفی آن تر دامنی دارد که هنگام عذاب
آتش دوزخ بمیرد گر فشاری دامنش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş