غزل شمارهٔ ۴۳۵
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
از دل این شعله چو داغ صنم افروخته ایم
آتش بتکده را در حرم افروخته ایم
شب غم تا به عدم راه برد دلبر کام
آتشی راه به راه عدم افروخته ایم
موسی آرید به این دیر که ارباب نظر
آتش طور ز روی صنم افروخته ایم
سجده برهمن این جا نه حرام است بیا
که صد آتشکده در کنج غم افروخته ایم
ما ملامت زدگانیم که در گوشه غم
آتش دل همه از داغ هم افروخته ایم
کی بر اهل کرم روی طلب زرد کنیم
ما که از جرعه جام کرم افروخته ایم
گشته ایم از سخن پیر مغان روشن دل
به فروغ نفسش جام جم افروخته ایم
ما به هر غمکده عرفی که گذر داشته ایم
شمع مقصود ز یمن قدم افروخته ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş