غزل شمارهٔ ۴۶۴
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
گاهی مصیبت خود گاهی ملال مردم
در عشوه خانه دهر این است حال مردم
تا خون دل توان خورد ای تشنه کرامت
نزدیک لب میاور آب زلال مردم
همت ز خویشتن جو چون بایزید و شبلی
نتوان گرفت پرواز هرگز به بال مردم
در جلوه گاه معشوق عمرم گذشت لیکن
گه در نظاره خویش گه در خیال مردم
بانگ ان الحق ما بی های و هو بلند است
نتوان هلاک خود را کرد از وبال مردم
هنگام عذرخواهی تاوان زهر نوش است
گر جام جم نداری مشکن سفال مردم
واله شده است عرفی بر نقش خامه خویش
تا چند فتنه گردد بر خط و خال مردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş