غزل شمارهٔ ۴۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
درآن مقام که عرض جلال معبود است
غبار نیستی ماست آنچه موجود است
جهان بی جهتی قابل تعین نیست
به هرطرف که اشارت کنیم محدود است
مشو محاسب غفلت به علم یکتایی
احد شمردنت اینجا حساب معدود است
خموش تا نفست ما و من نینگیزد
نهال شعله به هرجاست ریشه اش دود است
ز نقد و جنس خود آگه نه ای درتن بازار
اگر به فهم زبان هم رسیده ای سود است
نیاز تا نبری رمز ناز نشکافی
به هرکجا اثر سجده ای ست مسجود است
بیاض دیده یعقوب ناامیدی نیست
در انتظار بهی داغ ما نمکسود است
ز سرنوشت مپرسید منفعل رقمیم
جبین خطی که نشان می دهد نم اندود است
قبول اگر طلبی نیستی گزین بیدل
که غیرخاک شدن هرچه هست مردود است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş