غزل شمارهٔ ۴۹۱
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
تا کی به حرم تشنه لب و مضمحل افتم
کو دیر محبت که به دریای دل افتم
کو معرکه عشق که از بوی شهادت
بی خود شده در لجه خون به حل افتم
آخر که مرا گفت که از باغچه قدس
بی فایده در دامگه آب و گل افتم
مستی ز من آموز که چون شعله مرهم
از داغ جگر خیزم و در خون دل افتم
کو انجمن قرب که تا بال گشایم
پر سوخته پیرامن شمع چگل افتم
عرفی که گمان داشت که از وادی اسلام
باز آیم و در سجده بت منفعل افتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş