غزل شمارهٔ ۵۵۲
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
تا مژده زخم دگر دامن کش جان کرده ای
دشوار دادن جان من خوش بر من آسان کرده ای
مستانه گریند از غمت اهل ورع در صومعه
گویا تبسم گونه ای در کار ایشان کرده ای
خوش با دل جمع آمدی نازان به حسن خویشتن
از عشوه گویا هر طرف دل ها پریشان کرده ای
زنار عصمت پیشگان پوشند عیب برهمن
خوش توتیای آفتی در چشم انسان کرده ای
مهر و وفا را جذبه ای می باشد ای اهل طلب
رو گوشه ای بنشین چرا رو در بیابان کرده ای
چشمی که بازش کرده ای از گریه خون آمد ولی
خون گرید آن چشمی که تو پاکش به دامان کرده ای
در حشر اگر نشناسدت معذور باید داشتن
چشمی که از نظاره آن چهره حیران کرده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş