غزل شمارهٔ ۶۹
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل است
ابر میان عیسی و خورشید حایل است
از گل چه گونه پای به اندیشه بر کشم
کاندیشه این چه در ره او پای در گل است
از کفر عشق باز ندارم که روز حشر
آموزگار کفر من است آن که سایل است
در ملک عشق کس نشناسد غم معاش
سنگ و سفال کوجه ی ما پاره ی دل است
آن کو به راه کفر چو عرفی شتاب کرد
فرسنگ های کعبه به دنبال محمل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş