باب سیهم - در صِدق
ا ابوعلی حسن بن احمد عثمانی
0
Altın Yaprak
قال الله تعالی وکونوا مع الصادقین
عبدالله بن مسعود رضی الله عنه گوید که رسول گفت صلی الله علیه وسلم بندۀ صدق میگوید و صدق میجوید تا نام وی در جریدۀ صدیقان نویسند و بندۀ دروغ می گوید و دروغ میجوید تا نام وی در جریدۀ دروغ زنان بنویسند
استاد امام گوید رحمه الله صدق ستون همه کارها است و تمامی همه کارها بدوست و نظام کارها ازوست و صدق دوم درجۀ است از نبوت چنانک خدای تبارک وتعالی میگوید فاولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین والصدیقین و صادق نامیست لازم از صدق و صدیق مبالغتست از وی و آن آن بود که او را صدق بسیار بود و غلبۀ حال او صدق بود و کمترین صدق راست کردن ظاهر و باطن بود و صادق آن بود که سخن راست گوید و صدیق آن بود که اندر جمله افعال و اقوال و احوال صادق بود
احمد خضرویه گفت هر که خواهد که خدای تعالی بازو بود بگو صدق را ملازم باش که خدای عزوجل همی گوید ان الله مع الصادقین
جنید گوید صادق اندر روزی چهل بار بگردد و مرایی چهل سال بر یک حال بماند
ابوسلیمان گوید اگر صادق خواهد که آنچه در دل وی است صفت کند زبانش را بر آن نگردد
و گفته اند صدق آن بود که سر با سخن موافق بود
قناد میگوید صدق نگاه داشتن گلو بود از حرام
عبدالواحدبن زید گوید صدق وفا داشتن بود خدایرا عزوجل بعمل
سهل بن عبدالله گوید بوی صدق نشنود هر که مداهنت کند خویشتن را یا کسی دیگر را
و بو سعید قرشی گوید صادق آن بود که مرگ را ساخته بود و اگر سر او بر طبقی نهند تا همه جهان ببینند هیچ چیز نبود اندرو که ویرا شرم باید داشتن و خدای تعالی میگوید فتمنو الموت ان کنتم صادقین
از استاد ابوعلی رحمه الله شنیدم که گفت روزی ابوعلی ثقفی سخن میگفت عبدالله بن منازل او را گفت با باعلی مرگ را ساخته باش که از وی چاره نیست ابوعلی گفت تو نیز یا باعبدالله مرگ را ساخته باش که ازو چاره نیست عبدالله منازل دست بالین کرد و سر بر نهاد و گفت من بمردم ابوعلی منقطع شد زیرا که او را مقابله نتوانست کرد بآنچه او کرد ابوعلی را علایقها بود و مشغلها ابوعبدالله مجرد بود ویرا هیچ شغلی نبود
ابوالعباس دینوری روزی سخن میگفت پیرزنی اندر مجلس بانگی کرد ابوالعباس گفت بمیر پیرزن برخاست و گامی چند فرا نهاد و بازو نگریست و گفت بمردم و بیفتاد و مرده از آنجا برگرفتند
واسطی گوید صدق درستی توحید بود باقصد
عبدالواحدبن زید اندر غلامی نگریست از شاگردان خویش سخت گداخته گفت یا غلام دایم بروزه باشی گفت نه و نه نیز دایم روزه گشاده باشم گفت قیام شب تو مگر بپای داری گفت نه و نه نیز دایم خفته باشم گفت پس چیست که چنین گداخته شدۀ گفت دوستی دایم و پنهان داشتن دایم عبدالواحد گفت خاموش ای غلام چه دلیری تو غلام برخاست و یک دو گام برفت و گفت یارب اگر دانی که درین گفت صادقم جان من بردار بیفتاد و جان تسلیم کرد
ابوعمرو زجاجی گوید مادرم بمرد سرایی میراث یافتم از وی به پنجاه دینار بفروختم و بحج شدم چون ببابل رسیدم یکی پیش من آمد و گفت چه داری با خویشتن گفتم صدق بهتر گفتم پنجاه دینار دارم گفت فرا من ده صره به وی دادم بشمرد پنجاه بود گفت بگیر که این صدق تو مرا فرا گرفت پس از ستور فرود آمد و گفت برنشین گفتم نخواهم گفت چاره نیست و الحاح بسیار کرد بر من برنشستم گفت بر اثر تو می آیم چون دیگر سال بود بمن رسید و مرا ملازمت کرد و با من همی بود تا آنگاه که فرمان یافت
ابراهیم خواص گوید صادق را نیابی مگر اندر گزاردن فریضۀ یا فضایلی که می کند
جنید گوید حقیقت صادق اینست که راست گویی اندر کاری که اندر آن نجات بیابی مگر بدروغ
و گفته اند صادق را سه چیز بود حلاوت و هیبت و نیکویی
خداوند تعالی وحی فرستاد بداود علیه السلام که یا داود هر که مرا مصدق دارد اندر سر نزدیک مخلوقان او را مصدق دارم بآشکارا
گویند ابراهیم دوحه با ابراهیم ستنبه اندر بادیه شد ابراهیم ستنبه ابراهیم دوحه را گفت علایقها که با تو است بینداز گفت همه بینداختم مگر دیناری ابراهیم گفت سر من مشغول مکن هرچه داری بینداز گفت آن دینار نیز بینداختم گفت هرچه داری همه بینداز گفت مرا یاد آمد که با من دوالهاء نعلین بود همه بیفکندم و هرگه که مرا دوالی بایستی اندر پیش خویش بیافتمی ابراهیم ستنبه گفت هر که با خدای بصدق رود چنین باشد
و ذوالنون مصری گوید صدق شمشیر خدایست برآنجا کی نهد ببرد
سهل بن عبدالله گوید اول خیانت صدیقان حدیث ایشان بود با نفس
فتح موصلی را پرسیدند از صدق دست اندر کارگاه آهنگری کرد پارۀ آهن سرخ بیرون آورد و بر دست نهاد سرخ شده و گفت صدق این باشد
یوسف بن اسباط گوید اگر یک شب با خدای عزوجل بصدق کار کنم دوستر دارم از آنک اندر سبیل خدای تعالی شمشیر زنم
استاد ابوعلی گفت صدق آن بود که از خویشتن آن نمایی که باشی یا آن باشی که نمایی
حارث محاسبی را پرسیدند از صدق گفت صادق آنست که باک ندارد اگر او را نزدیک خلق هیچ مقدار نباشد از بهر صلاح دل خویش و دوست ندارد که مردمان ذرۀ از اعمال او ببینند و کراهیت ندارد که سر او مردمان بدانند که کراهیت داشتن آن دلیل بود بر آنک دوست دارد نزدیک خلق جاه و این خوی صدیقان نباشد
و گفته اند هر که فرض دایم بنگزارد فرض وقتها از وی نپذیرند گفتند فرض دایم کدام بود گفت صدق
و گفته اند چون خدای تعالی را بصدق طلب کنی آیینۀ دهد ترا که عجایبهای دنیا و آخرت اندرو بینی
و گفته اند بر تو بادا بصدق هرجا که ترسی که زیان تو در آن باشد که آن ترا سود دارد و بپرهیز از دروغ هرجا که طمع داری که ترا سود خواهد داشت که آن ترا زیان دارد
گفته اند علامت دروغ زن آن بود که سوگند خورد پیش از آنک از وی سوگند خواهند
ابن سیرین گوید که سخن فراخ تر از آنست که کسی را بدروغ حاجت بود گویند هیچ بازرگان که صدق کار فرماید در معامله هرگز درویش نشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş