شمارهٔ ۲۶۹
ا اوحدالدین کرمانی
0
Altın Yaprak
دوش این چشمم که در مکنون می ریخت
تا صبحدمی از رگ جان خون می ریخت
دری که به سالها به جمع آمده بود
دامن دامن زدیده بیرون می ریخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş