بخش ۵۷ - غزل
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
همانا با منت یاری همین بود
فغان و گریه و زاری همین بود
مرا گفتی که یاری مهربانم
زهی نامهربان یاری همین بود
به دام من در افتادی و حالی
برون جستی و پنداری همین بود
زدی لاف از وفاداری همیشه
چه میگوییوفاداری همین بود
به مهرم یاد میکردی ازین پیش
کنون یادم نمی اری همین بود
تنم بیمار بود از غم همیشه
دوا کردی و بیماری همین بود
به دلداری تو با من عهد کردی
کنون آن عهد و دلداری همین بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş