بخش ۵۷ - در شرایط دوستی و وفا
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دوستی را یگانه شو با دوست
از صفا چون دو مغز در یک پوست
دوستی کز برای دین نبود
دل بر آن دوستی امین نبود
تا میان دو دوست فرقی هست
هم چنان در میانه زرقی هست
اندرین کار یار باید یار
چونکه بی یار بر نیاید کار
تا ترا قصد و اختیار بود
یار مشنو که با تو یار بود
چون پی اختیار خود باشی
یار کس نی که یار خود باشی
دوست را پند گوی و پند پذیر
پیش او خرد باش و خرده مگیر
این محبان که شهره شهرند
از محبت تمام بی بهرند
دوستی از پی تراش کنند
یار از بهر نان و آش کنند
از جفا با تو دوست دیر شوند
دوست گیرند و زود سیر شوند
پی مال تواند چون ببرند
پایمالت کنند و غم نخورند
گر درم هست با تو در سازند
تا ترا از درم بپردازند
بدهی لوت چشمشان با تست
ندهی جنگ و خشمشان با تست
دوستی ز امن و استواری خاست
امن چون نیست دوستی ز کجاست
هم ز احوال دوستان مجاز
رو نماید ترا حقیقت باز
هر که این دوستی به سر نبرد
راه از آن دوستی به در نبرد
ظاهر و باطنیت باید چست
تا به پایان بری تو عهد درست
از سر بندگی به روز الست
چون به پیمان دوست دادی دست
بر دلت هر چه بگذرد جز دوست
بعد از آن عهد کرد کار تو اوست
بر نخستینه عهد باید بود
وندران جد و جهد باید بود
تا به پایان بری سخن باری
که در آن روز گفته ای آری
تا تو این عهد را وفا نکنی
روی در قبله صفا نکنی
ایزد اوفوا بعهد کم فرمود
آدمی عهد را وفا ننمود
از کلام ار وفا پژوه کسست
کلبهم باسط ذراع بسست
کلب کو در ره وفا زد گام
خرقه پوشد ز پوست در بلعام
به وفا سگ چو ز اسب شد ممتاز
گشت در روی او بلند آواز
بی هنر خود سگی بدان تا سه
چون شود با همای هم کاسه
پارسایان که با وفا جفتند
از زن پارساش به گفتند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş