بخش ۱۶ - در طامات
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ساقی ار صاف نیست زان دردی
قدحی ده که خواب من بردی
نیست صافی مهل که جوش کنم
جام دردم بده که نوش کنم
صف پیشینه صافها خوردند
درد دردی به من رها کردند
درد دل را به درد بنشانم
درد بهتر که درد برجانم
اقتضای زمان ما اینست
چه توان کرد از آن ما اینست
گر چه آن دوستان ز دست شدند
خنک آنان که زود مست شدند
دلم از جان خویش سیر آمد
دور او بیش ده که دیر آمد
مست بگذار در بیابانش
شب چو بیگه شود بخوابانش
جایش این به که جای خوابی هست
ور خمارش کند شرابی هست
روز مرگ ار به حال بد باشم
بده این جام تا به خود باشم
چون اجل در کشد به خود تنگم
بنه این جام بر سر سنگم
تا چو آید دل از دهان بر لب
جام بر کف رویم و جان بر لب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş