غزل شمارهٔ ۱۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
بر قتل چون منی چه گماری رقیب را
ای در جهان غریب مسوز این غریب را
دورم همی کنند ادیبان ز پیش تو
ای حورزاده عشق بیاموز ادیب را
روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهر
دیگر حضور قلب نباشد خطیب را
ترسا گر آن دو زلف چو زنار بنگرد
در حال همچو عود بسوزد صلیب را
ما دوست را به دنیی و عقبی نمی دهیم
زنهار کس چگونه فروشد حبیب را
از من مدار چشم خموشی که وقت گل
مشکل کسی خموش کند عندلیب را
همرنگ اوحدی شود اندر جهان به عشق
هر کس که او نگه کند این رنگ و طیب را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş