غزل شمارهٔ ۱۴۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت
هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت
بر بوی باد زلف تو شب روز می کنم
دردا کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت
روزی اگر ز زلف تو بندی گشوده ام
بر من مگیر کان به طریق گشاد رفت
گفتی که بامداد مراد تو می دهم
زان روز می شمارم و صد بامداد رفت
دل را غم تو زهر جفا داد و نوش کرد
جان از کف تو شربت غم خورد و شاد رفت
ظلمی که از غم تو گذشتت بر سرم
رخ بازکن که آن همه عدلست و داد رفت
گر اوحدی ز دست برفت ای پسر چه باک
اندر زمانه هر که ز مادر بزاد رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş