غزل شمارهٔ ۱۵۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
زهی شب نسخه ای از زلف و خالت
تراز کسوت خوبی جمالت
حروف نقش چین را نسخه کرده
مسلسل گشتن زلف چو دالت
به نام ایزد چه فرخ فالم امروز
که دیدم طلعت فرخنده فالت
اگر بودی مرا در دست مالی
نمی بودم بدین سان پایمالت
بسی گندم نمایی می کنی لیک
نشاید شد بدین ها در جوالت
تو می گویی که که من ما هم ولیکن
من مسکین ندیدم جز بسالت
نگشتی اوحدی همچون خیالی
اگر در خواب می دیدی خیالت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş