غزل شمارهٔ ۱۵۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
از سپند ما که می یابد سراغ ناله را
گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را
داغ حسرت سرمه گرداند به دلها ناله را
برلب آواز شکستن نیست جام لاله را
ما سیه بختان حباب گریه نومیدی ایم
خانه بر آب است یک سر مردم بنگاله را
عقل رنگ آمیزکی گردد حریف درد عشق
خامه تصویرکی خواهدکشیدن ناله را
عافیت سنجان طریق عشق کم پیموده اند
دور می دارند ازین ره خانه جوی خاله را
از ره تقلید نتوان بهرة عزت گرفت
نشیه جمعیت گوهر نباشد ژاله را
درتب عشقم سپندی گر نباشد گو مباش
از نفس بر روی آتش می نهم تبخاله را
برق جولانی که ما را در دل آتش نشاند
می کند داغ ازتحیر شعله جواله را
کشته آن چشم مخمورم که مد سرمه اش
تا سرکوی تغافل می کشد دنباله را
شوخی حسنش برون است ازخط تسخیرخط
پرتو مه می زند آتش کمند هاله را
مکر زاهد ابلهان را سر خط درس ریاست
سامری تعلیم باطل می کندگوساله را
روح را از بندجسمانی گذشتن مشکل است
هرگره منزل بود درکوچه نی ناله را
سوخت دل اما چراغ مدعا روشن نشد
در جگریارب چه آتش بود داغ لاله را
ازدل خون بسته بیدل نشیه راحت مخواه
باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş