غزل شمارهٔ ۱۶۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای سر تو پیوسته با جان ز که پرسیمت
پیدا چو نمی گردی پنهان ز که پرسیمت
از جمله بپرسیدم احوال نهان تو
ای جمله ترا از هم پرسان ز که پرسیمت
در جسم نمی گنجی وز جان نروی بیرون
جسمی تو بدین خوبی یا جان زکه پرسیمت
ای رنج تن ما را راحت زکه جوییمت
وی درد دل ما را درمان ز که پرسیمت
گفتی نتوان پرسید احوال من از هر کس
فی القصه اگر روزی بتوان ز که پرسیمت
گفتی که به آسانی پرسم سخنت نی نی
دشوار حدیثست این آسان ز که پرسیمت
گویی که سراندازد پرسیدن سر من
ما را چو بترسانی ترسان ز که پرسیمت
بر اوحدی از دانش بردیم گمان اکنون
او نیز برون آمد نادان ز که پرسیمت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş