غزل شمارهٔ ۱۶۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد
پیدا بود کزین می در ساغر که باشد
هر عاشقی ندارد بر چهره داغ دردت
آن سکه مبارک تا بر زر که باشد
هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پایت
تا سرمه که گردد تا افسر که باشد
هر دل که دید چشمت آورد در کمندش
ترکی چنین دلاوردر لشکر که باشد
گفتی که گر بیفتی من یاور تو باشم
خوش وعده ای است لیکن این باور که باشد
ای آفتاب خوبی در سایه دو زلفت
آن سایه همایون تا بر سر که باشد
تا دلبر منی تو دل نیست در بر من
در عهد چون تو دلبر خود دل بر که باشد
حالی غریب دارم شرح و حکایت آن
در نامه که گنجد در دفتر که باشد
گفتی که بر در من منشین ز جوع سلمان
چون با در تو گردند او با در که باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş