غزل شمارهٔ ۱۶۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
بد میکنند مردم زان بی وفا حکایت
وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت
بنیاد عشق ویران گر می زنم تظلم
ترتیب عقل باطل گر می کنم شکایت
صد مهر دیده از ما ناداده نیم بوسه
صد جور کرده بر ما نادیده یک جنایت
آیا بر که گویم این قصه پریشان
یا بر که عرضه دارم این رنج بی نهایت
عقلم به عشق او چون رخصت بداد گفتم
روزی به سر در آیم زین عقل بی کفایت
دل وصف او به نیکی کردی همیشه آری
چون عشق سخت گردد دل کژ کند روایت
بی غم کجا توان بود آسوده کی توان شد
نی زین طرف تحمل نی زان جهت عنایت
در عشق او صبوری دل باز داد ما را
ورنه که خواست کردن درویش را رعایت
ای اوحدی غم او برخود مگیر آسان
کین غصه نهانی ناگه کند سرایت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş