غزل شمارهٔ ۱۷۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
هیچ اربه صید دلها در زلف تابت افتد
اول بکشتن من عزم شتابت افتد
بسیار وعده دادی ما را به روز وصلی
چون روز وصل باشد ترسم که خوابت افتد
چشمت خطا بسی کرد ای ماهرخ چه باشد
گر بعد ازین خطاها رای صوابت افتد
یک ذره گر دل تو میلی بما نماید
از ذره ای چه نقصان در آفتابت افتد
در خواب اگر ببینی ای مدعی شب ما
زود آن قصب که داری بر ماهتابت افتد
بس خون فرو چکانی از دیده در غم او
مانند این نمکها گر در کبابت افتد
ای دل مکن تو زان لب دیگر سال بوسه
زیرا که آن نیرزی کو در جوابت افتد
جانا مگر نبیند فردا عذاب دوزخ
دل خسته ای که امروز اندر عذابت افتد
من قدر سگ ندارم پیش تو خرم آن کس
کوهم نشینت آید یا هم شرابت افتد
بار اوفتادگان را در سرزنش نگیری
ناگاه اگر ز عشقی خر در خلابت افتد
گر اوحدی ازین پس بر خاک آستانت
زین گونه اشک ریزد کشتی در آبت افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş