غزل شمارهٔ ۱۸۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دل باز در سودای او افتاد و باری می برد
جوری که آن بت می کند بی اختیاری می برد
چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین
نه سر به جایی می کشد نه ره به کاری می برد
من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرف
گویند می چیند گلی یا رنج خاری می برد
با دل بسی گفتم کزو بگسل چو نشیند این سخن
من نیز هم بگذاشتم تا روزگاری می برد
ای مدعی گر پای ما در بند بینی شکر کن
تا تو نپنداری کسی زین جا شکاری می برد
عشق ار نمی سازد مرا معذور باید داشتن
کز تشنگی پنداشتم آن می خماری می برد
تا چند گوییاوحدی یاری نمی خواهد ز کس
یارش که باشد چون جفا از دست یاری می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş