غزل شمارهٔ ۲۰۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
چو دل شد زان او هرگز نمیرد
چو خورد از خوان او هرگز نمیرد
به سر می گردم از عشقش چو دانم
که سرگردان او هرگز نمیرد
تن عاشق بمیرد در جدایی
ولیکن جان او هرگز نمیرد
به دردش گر دلم زین پیش می مرد
پس از درمان او هرگز نمیرد
تنم را پر شود پیمانه عمر
ولی پیمان او هرگز نمیرد
به زندان عزیزی در شد این دل
که در زندان او هرگز نمیرد
روان اوحدی را هست حکمی
که بی فرمان او هرگز نمیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş