غزل شمارهٔ ۲۴۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
رنگین تر از رخ تو گل در چمن نباشد
چون عارض تو ماهی در انجمن نباشد
پوشیده هر کسی را پیراهنیست لیکن
آب حیات کس را در پیرهن نباشد
فرهادوار بی تو جان می کنم نگارا
فرهاد نیست عیبیگر کوهکن نباشد
چون وقت بوسه دادن گویی که بی دهانم
دشنام نیز دادن بر بی دهن نباشد
زر خواستی و جان هم زر کمترست لیکن
در جان که می فرستم باری سخن نباشد
چون وصل جویم از تو گویی نبینی آری
دیدار خوب رویان بی لا و لن نباشد
چون استوار باشم در عهد و وعده تو
کین بی خلاف نبود و آن بی شکن نباشد
امشب چو پیش دیده خون ریختی دلم را
گر زانکه باز گوید فردا ز من نباشد
جانا کجا نشیند بی صحبت تو یک دم
روزی که اوحدی را تشویش تن نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş