غزل شمارهٔ ۲۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
زخمی که بر دل آید مرهم نباشد او را
خامی که دل ندارد این غم نباشد او را
گفتی که دل بدو ده من جان همی فرستم
زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را
عیسی مریم از تو گر بازگردد این دم
این مرده زنده کردن در دم نباشد او را
گویند ازو طلب دار آیین مهربانی
نه نه طلب ندارم دانم نباشد او را
از پیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم
زیرا وفا و خوبی با هم نباشد او را
از چشم من خجل شد ابر بهار صد پی
او گر چه بربگرید این نم نباشد او را
این گریه کاوحدی کرد از درد دوری او
گر بعد ازین بمیرد ماتم نباشد او را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş