غزل شمارهٔ ۲۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
کو بقا گر نفست گشت مکرر پیدا
پا ندارد چو سحر چند کنی سر پیدا
صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود
وهم تازید که شد حلقه آن در پیدا
شاهد وضع برودتکده هستی بود
پوستینی که شد از پیکر اخگر پیدا
جرم آدم چه اثر داشت که از منفعلی
گشت در مزرع گندم همه دختر پید ا
میکشان جمله شبی دعوت زاهد کردند
چوب در دست شد از دور سر خر پیدا
مگذر از فیض حلاوتکده مهر و وفاق
خون چو شد شیر کند لذت شکر پیدا
مقصد عشق بلند است ز افلاک مپرس
نشیه مشکل که شود از خط ساغر پیدا
قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه
به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا
دیده منتظران تو به صد کوشش اشک
روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا
فقر در کسوت اظهار هنر رسوایی ست
آخر آیینه نمد کرد ز جوهر پیدا
شخص تمثال دمید از هوس خودبینی
چه نمود آینه گر کرد سکندر پیدا
خلقی از ضبط نفس غوطه به دل زد بیدل
قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş