غزل شمارهٔ ۳۰۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دل به کسی سپرده ام کو همه قصد جان کند
کام کسی روا نکرد اشک بسی روان کند
هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ما
گفت که در دیار ما جور چنین فلان کند
حجت بندگی بدو دارم از اعتراف خود
بی خبرست مدعی هر چه جزین بیان کند
گفتوفا کنم دلا هر چه بگوید آن پری
بر همه گوش کن ولی این مشنو که آن کند
زلف دراز دست را بند نهاد چند پی
ور بخودش فرو هلد بار دگر چنان کند
من سخن جفای او با همه گفته ام ولی
پند نگیرد اوحدی تا دل و دین در آن کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş