غزل شمارهٔ ۳۱۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
در بند غم عشق تو بسیار کسانند
تنها نه منم خود که درین غصه بسانند
در خاک به امید تو خلقیست نشسته
یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند
عشاق تو در پیش گرفتند بیابان
کان طایفه ده را پس ازین هیچ کسانند
کو محرم رازی که اسیران محبت
حالی بنویسند و سلامی برسانند
با محتسب شهر بگویید که امشب
دستار نگه دار که بیرون عسسانند
ای دانه در عشق تو دریاست ولیکن
افسوس که نزدیک کنار تو خسانند
شاید که ز مصرت به هوس مرد بیاید
خود مردم این شهر مگر بی هوسانند
با جور رقیبان ز لبت کام که یابد
من ترک بگفتم که عسل را مگسانند
ای اوحدی از لاشه لنگ تو چه خیزد
کندر طلب او همه تازی فرسانند
افسوس که در پای تو این تندسواران
بسیار دویدند و همان باز پسانند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş