غزل شمارهٔ ۳۱۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
سر کویش هوس داری خرد را پشت پایی زن
در این اندیشه یک رو شو دو عالم را قفایی زن
طریق عشق می ورزی خرد را الوداعی گو
بساط قرب می خواهی بلا را مرحبایی زن
چو آراید غمش خوانی که باید خورد خون آنجا
دلا تنها مخور خون را به زیر لب صلایی زن
ز بازار خرد سودی نخواهی دید جز سودا
به کوی عاشقی در شو در عزلت سرایی زن
صبوح می پرستان است هین ساقی شرابی ده
سماع بینوایان است هان مطرب نوایی زن
مرا تیر تو سخت آید که بر بیگانگان آید
چو زخمی می زنی باری بیا بر آشنایی زن
غمش دریای بی پایان و ما را دستگیری نه
گذشت آب از سرت سلمان چه پایی دست و پایی زن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş